« راز نهفته »

بالاخره بعد از کلي زحمت مسوول فني عزيز سايت راز دل راه اندازي شد و راز نهفته هم رفت به آدرس جديد.


براي ديدن مطالب جديد از آدرس www.RazeDel.com/raz استفاده کنيد.


نظرات شما ()

نويسنده: امين جمعه 22 مهر 1384   ساعت 9:47 عصر


اين قافله ي عمر عجب مي گذرد          درياب دمي که با طرب مي گذرد

اون روزا که مونده بوديم مدرسه براي زدن کارنامه ها ... حدود يازده سال پيش بود.


حتما مي‌گي چه بيکارم که ياد اون روزا ميفتم! اما دليلش بيکاري نيست؛ دليلش کار زياده!


اون موقع دانش آموز بودم و چون شاگرد اول مدرسه بودم (خرخوني ريا نداره!) مدير مدرسه هميشه براي آماده کردن و چاپ کارنامه و اين جور کارها منو صدا مي کرد که به معلم کامپيوتر مدرسه کمک کنم. (اون موقع هنوز رايانه نبود!)


اون روز دو نفر ديگه از بچه‌ها هم مونده بودن که برگه‌ها و کارنامه رو بذارن توي سلفون.


اما اصل قضيه:


وقتي اومدم حيات ديدم رفقا با يه آچار بزرگ افتادن به جون صندوق صدقات. از يه گوشه با آچار راه بازکردن و سکه‌ها رو بيرون مي‌کشن و دوباره ميندازن تو صندوق. در کنار اين کار هم حساب بلاهايي که به ازاي هر سکه دفع ميشه دارن. به ازاي هر سکه هفتاد بلا.


الان اين کار کاملا خنده‌داره. اما بچه‌هاي يازده سال بعد از اون قضيه هم همينطور هستن. خيلي وقتا نمي‌دونن کاري که دارن انجام ميدن کار خوبي نيست. نمونه‌اش « ... » که روزي سيصد بار سلام مي‌کنه و تصور مي‌کنه با هر سلام شصت و نه ثواب مي‌بره.


حالا نتيجه اخلاقي:


اگه شما معلم بوديد، در مقابل دانش‌آموزي که از صندوق صدقات پول برميداره و دوباره توش ميندازه يا دانش‌آموزي که برداشت سطحي از حديث سلام داره چه برخوردي مي‌کرديد؟ سرزنش يا تنبيه؟


معلم بودن آسونه؟ شايد آسون باشه، اما خيلي سخته که يادت بياد وقتي خودت هم دانش‌آموز بودي از اين کارها مي‌کردي. سخته که يادت باشه که تو ذهن خودت اين کار خوب بوده و انتظار نداشتي باهات برخورد بشه!


نظرات شما ()

نويسنده: امين سه‏شنبه 19 مهر 1384   ساعت 7:15 صبح


اين قافله ي عمر عجب مي گذرد          درياب دمي که با طرب مي گذرد

سوار قطار مي‌شي و به آرومي شروع مي کنه به جلو رفتن.  بعد يک پيچ، شيب شروع مي‌شه و قطار با تلنگرهاي متناوب از سرازيري بالا مي‌ره. وقتي قطار به بالاترين نقطه مي‌رسه...


قطار سرازير مي‌شه و کسي نمي‌تونه جلوشو بگيره. با سرعت به سمت پايين ميره و دلت يهو مي‌ريزه. ديگه هيچ کاري نمي‌توني انجام بدي جز اينکه به قطار بچسبي تا مسير تموم بشه و پياده بشي...


خلاصه اين‌که باز هم اول مهر شد و  تا وقتي تموم بشه بايد سعي کني غرق درس و مدرسه نشي و کنار درس زندگي هم بکني!!!


نظرات شما ()

نويسنده: امين چهارشنبه 13 مهر 1384   ساعت 9:31 عصر


اين قافله ي عمر عجب مي گذرد          درياب دمي که با طرب مي گذرد


فهرست
8450 :مجموع بازديدها
0 :بازديد امروز
موضوعات وبلاگ
حضور و غياب
يــــاهـو
راز نهفته
« راز نهفته »
جستجوي وبلاگ
 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

لوگوي دوستان







لينک دوستان
براي آنکه هنوز منتظر است . . .
نيمکت
مهرآب
مه ديده
علي آقا مربي!
ققنوس سوخته
آواي آشنا

 

بايگاني
نوشته های سال 83 [17]
بهار 84 [10]
تابستان 84 [10]
اشتراک

نام:

ايميل:

 

بارالها ! ... ديده دل هايمان را از آنچه مخالف دوستي توست، کور گردان . [امام سجّاد عليه السلام ـ در دعايش ـ]